سيد محمد باقر برقعى

198

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

فلك بكوب و عمارتم كن ، نشان انگشت غارتم كن * در آتش دل طهارتم كن ، كه ردّ احسان نمىتوانم دلم نجويد پناه خاطر ، مگر ز آغوش عشق و مستى * بريدن از اين گمان ندارم ، گذشتن از آن نمىتوانم شدم صدف‌وش ، در آب و آتش ، دهان ناله ، زبان شكوه * كه از چه دامن به كَس فشاندن ، چو چنگ مرجان نمىتوانم دولت خاكسارى رقصِ مستى چون كند افتان‌وخيزان گردباد * مىگذارد سر به دامانِ بيابان گردباد هر نفس در پيچ‌وتابِ درد تا آغوش مرگ * مىخرامد پايكوبان ، دست‌افشان گردباد مىزند سر را به تيغ كوه و مىافتد به خاك * گرم مىپيچد در اين خوابِ پريشان گردباد مىرود عيّاروار و شرم مىآيد مرا * خاكِ كوى شوق را روبد به مژگان گردباد شاعر عشق است و پنهان مىكند چون من ز خلق * اين ورق‌هايى كه دارد در گريبان گردباد هر قدم مىگيرد از امّيد ، جانِ تازه‌اى * باز بر تن مىدرد پيراهنِ جان گردباد مىنشيند خود به خاك از بهرِ اوج ديگران * خار و خس را مىبرد تا بامِ كيوان ، گردباد تا كه برخيزد به استقبال هر پست و بلند * پاى تا سر مىشود آغوش و دامان گردباد دولتِ آن خاكسارى ، اجرِ آن افتادگيست * اينكه سر مىسايد از عزّت به كيهان گردباد سوگوار غربت خويش است و عمرِ گرم‌سير * خاك بر سر كرده مىآيد به ميدان گردباد . در شهادت مولا على عليه السّلام امير قافلهء آفتاب را كشتند * چراغ قلعهء ام‌الكتاب را كشتند دگر صلاى سلونى به آسمان نرسد * جواب هر سخن بىجواب را كشتند به سوك عشق حريفان به گريه حلقه زنيد * دليل عرصهء يوم الحساب را كشتند ستاره‌اى كه نمىخفت چشم بيدارش * به خلوت حرم ماهتاب را كشتند